پرونده نواندیشی در حوزه (۳) | حجت الاسلام و المسلمین ذبیح‌الله نعیمیان در گفتگو با مباحثات:

سلفی‌گرایی پلی برای روشنفکری است/ باید مراقب بود عناوینی مانند «نواندیشی حوزوی» ما را فریب ندهند

وحید نجفی

۱ ساعت پیش

 

مباحثات در پرونده‌ای جدید موضوع «نواندیشی در حوزه» را دنبال می‌کند. دردومین گفتگوی این پرونده سراغ حجت‌الاسلام و المسلمین ذبیح الله نعیمیان استاد فقه سیاسی حوزه رفته‌ایم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

جوامع بشری همواره با چالش‌هایی مواجه بوده‌اند، انحرافات فکری یا تحولاتی که نیاز بوده این جوامع با آن تحولات هماهنگ شوند، اما چسبندگی به سنت‌ها مانع می‌شد که جوامع بتوانند به آن نحو شایسته عمل کنند. در مقابله با این چالش‌ها، همیشه انسان‌هایی بودند که حالت پیشرو داشتند. ما در سنت خودمان آنها را «مصلحان» می‌نامیم، یعنی جوامع همیشه به «مصلحان» نیاز داشتند. اما در چند قرن اخیر ما دیگر چندان این تعبیر را به کار نمی‌بریم. بلکه به جای این تعبیر، بیشتر با واژه «روشنفکران» مواجه‌ایم و عده‌ای را روشنفکر قلمداد می‌کنیم. با توجه به تفاوتی که میان «مصلحان» و «روشنفکران» وجود دارد، و روشنفکران یک معنای اصطلاحی و شاخصه‌هایی دارد. معنایی که برای روشنفکران مدنظر دارید، و استعمال می‌شود و شاخصه‌هایی که سبب می‌شود، به یک نفر روشنفکر بگوییم، چه مواردی است؟

در بکارگیری مفاهیم، ناگزیر باید نگاهی اجتماعی، فرهنگی و بلکه تمدنی داشته باشیم. چراکه برخی به راحتی در زمین بازی‌ای می‌افتند که نمی‌دانند و بلکه اصلا فکر نمی‌کنند که چه کسی آن زمین بازی را طراحی کرده است. برخی اوقات هم ممکن است که یک زمین بازی در مفهوم‌شناسی، آگاهانه و کاملا جهت‌دار تعریف نشده باشد، ولی یک فضای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و بلکه یک فضای تمدنی را در اختیار ما قرار داده و ما وارد آن می‌شویم. بنابراين، نمی‌توانيم ساده‌انگارانه به واقعیت‌ها و عینیت‌های بیرونی نگاه کنیم و از زمينه‌های خلق و به‌کارگيری مفاهيم غافل شويم.

به نظر می‌رسد اگر کسی مبنای عمیقی داشته باشد، بخشی از آن مبانی باید به هستی‌شناسی سیاسی، اجتماعی و تمدنی‌اش برگردد و منفعلانه وارد این میدان نشود، چرا که مفاهیم و بارهای معنایی‌ای که هر مفهومی به همراه خود دارد، می‌تواند او را اسیر خود کند، در میدانی وارد شود که او را تحت تاثیر خودش قرار دهد.

به‌ طور نمونه، اگر زمانی مفهوم مشروطه به صورت تقریبا همزمان، وارد کشور ما و عثمانی شد، این میدان بازی را به راحتی دستخوش تحول کرد و بسیاری از بازیگران عرصه سیاسی و اجتماعی را اسیر خود کرد. جلوتر که آمدیم، در مقطع پهلوی اول و دوم، این تحول‌پذیری مفاهیم در میدان اجتماع و سیاست، بازی را رنگ دیگری داد.

اگر قبلا مفهوم منورالفکری بیشتر به کار برده می‌شد، در دوره‌ای مفهوم «روشنفکری» بیشتر رونق گرفت. اگر حتی ساده‌انگارانه و با نگاهی ظاهربین نگاه کنيم، بخشی از تحول مزبور می‌تواند محصول این رويکرد باشد که فرهنگ‌سازان مدرن در ايران معاصر خواسته‌اند مفاهیم عربی و به تعبیری تازی را کنار بگذارند و واژگان فارسی را با تمايلی گذشته‌گرایانه و باستان‌خواهانه را به عنوان جايگزين بیاورند. اما به نظر می‌رسد که اين تحليل ابتدايی و سطحی کافی نیست که ما بگوییم واژگانی چون مفهوم روشنفکری به جای منورالفکری نشست تا واژگان عربی، فارسی شوند. خیر. بلکه این مفهوم در زمین بازی‌ای وارد شد که نقش‌آفرینان آن کسانی بودند که عمدتا برآمده از خواستگاه فکری غربی بودند.

کسی مثل مخبرالسلطنه هدایت که با پنج شاه همکاری داشته است و خودش متعلق به جريان روشنفکری و منورالفکری است، تفکیکی درباره‌ مفهوم تمدن می‌کند.  او از تمدن بلواری به مذمت ياد می‌کند و تمدن غيرتقليدی و اصيل‌تری را ترجيح داده است. او که می‌خواهد به آن رويکرد مناسب‌تر نگاه مثبت داشته باشد، نقدی به جریان روشنفکری و منورالفکری می‌زند و می‌گوید که خاستگاه اینها عالم دیگری است.

اگر به امثال طالبوف برگرديم يا اگر به امثال ملکم‌خان و پدرش که ارمنی‌زاده و جدیدالاسلام‌اند، توجه کنيم، می‌بينيم در اين زمينه‌سازی تاريخی ـ تمدنی نقش آفرین‌اند. میرزا ملکم خان اولین کسی است که فراماسونری را رسماً در ايران تاسیس کرد. امثال او زمينه‌ شکل‌گيری مفهوم منورالفکری را ایجاد کردند. در اين زمينه، منورالفکرهایی تربيت شدند که علقه‌ ضعيفی با دين داشتند.

پس آيا ما می‌توانیم اسیر مفاهیم شویم؟ خير. نمی‌توانیم در بند و اسير مفاهیم باشیم. بلکه، باید ببینیم واقعیت تاريخی چیست؟ در غرب، تعبیر منورالفکری یا روشنفکری در عصر خاصی با چند سده زمینه‌سازی تاریخی شکل گرفته است. کسانی که از خاستگاه دین‌گریزی و بلکه دین‌ستیزی، همراه با نگاهی اومانیستی وارد مقوله‌ اندیشه‌پردازی شدند، اینها نو‌اندیشانی بودند که عناوینی مناسب وضع خود انتخاب کردند یا جامعه به آنها داد یا به صورت مشترک به اين کار مبادرت کردند.

به عنوان نمونه‌ تاريخی ديگر، مفهوم خاصی به نام «عدالت‌خانه» را در صدر مشروطه می‌يابيم. اما کمی بعد مفهوم «مشروطه» ميدان‌دار شد. در آن مقطع، مفهوم مشروطه در عالم غرب شناخته شده و یک پدیده تعريف شده بود. اما مفهوم «عدالت‌خانه» که سابقه‌ای بومی در ايران معاصر داشت، پابرجا نشد و جای خود را به مشروطه داد. مدتی، بر سر به‌کارگيری آن مفهوم رقابت و چالش سياسی شکل گرفت. اما وقتی جريان ترقی‌خواه غرب‌باور مشاهده کردند که ظرفیت و کشش لازم برای مصادره‌ اين مفهوم دينی به نفع آموزه‌ها و رهیافت‌های نو در مفهوم عدالت‌خانه وجود ندارد، به جای آن مفهوم مشروطه با ظرفیت و کشش بیشتر محوريت يافت.

اگر مفهوم فرانسوی لاشارت را در نظر بگیریم، این با مفهوم مشروطه‌ای که یک تعبیر عربی و فارسی است، یک اشتراک حرفی دارد. عنوان مشروطه‌خواهی و مشروطه‌خواهان هم همینطورند. مفهومی که در مقابل، بکار می‌رود «استبداد» و «مستبدان» است.

در مجموع بايد گفت برای تحلیل و بکارگيری مفاهیم باید یک مبنا داشته باشیم. شکل‌گیری مفاهیم اینگونه است که هر مفهوم لغوی در یک زیست‌بوم فرهنگی ـ تمدنی، فرهنگی ـ سیاسی، فرهنگی ـ اجتماعی شکل گرفته و بار معنایی خاص خودش را دارد. ممکن است یک کسی یا جریانی بیاید و آن را تقویت کند، به میدان بیاورد، و بکار بگیرد. يعنی در حيات مفاهيم، بخشی از جامعه يا اشخاص خاص می‌توانند یک میدان بازی سیاسی ـ اجتماعی تعریف کنند.

از جهت ديگر مفاهیم هم یک منظومه‌ای از مفاهیم هستند. اصلا نمی‌شود با نگاه ساده به مفاهیم نگاه کنیم. بايد ديد چه کسی تولیدکننده یک مفهوم است؟ چه کسی ترویج‌گر آن مفهوم است؟ چه کسانی آن را در یک زمینی و در زمينه‌ خاصی بکار می‌گیرند؟ يا آن‌که، در مقابل چه کسانی از بکارگیری یک‌سری از مفاهیم امتناع دارند؟

مفهوم «مصلح» هم همینطور است. به روشنفکری هم که برسیم، روشنفکری خالص بکار برده می‌شود. بعضی جاها مفهوم روشنفکری غربی، و جاهایی مفهوم روشنفکری دینی بکار می‌رود؛ تعبیر اصلاح‌گر و مصلح هم همینطور. مصلح یک معنای لغوی دارد، مفهوم لغوی آن مهم نیست، آن خاستگاه بکارگیری لفظ است، خاستگاه بکارگیری واژه روشنفکری یا منورالفکری هم همینطور، آن اهمیت ندارد.

در بکارگیری مفاهیم ما پروژه‌ای را در مسیر تاریخ که می‌تواند کوتاه یا بلند باشد، طی می‌کنیم. فرایند شکل‌گیری و تثبیت و بعد توسعه هر مفهوم را بايد در نظر گرفت. بعد هم نهضت‌های مقاومت فرهنگی را در برابر هر واژه می‌توانیم لحاظ کنيم. یک جایی ممکن است یک مفهوم به راحتی بکار گرفته شود، آیا مفهوم خدا با مفهوم یهوه یکی است؟ مصداقا به یک مصداق اشاره دارند، اما هر کدام بار معنایی دارند. لذا، مفهوم «مصلح» و «اصلاح‌گر» هم همینطور است.

بايد ديد هر مفهوم در چه زمین و زیست‌بوم فرهنگی به کار می‌رود؟ هر کسی به جای خودش، با آورده‌ فرهنگی خودش، آورده‌ اجتماعی ـ سیاسی خودش، با مقصد فرهنگی، سیاسی و اجتماعی خودش مفاهيم را بکار می‌گيرد.

گاهی يک واژه چند معنا دارد. بر اين اساس، مفهوم اصلاح در معنای اصلاح دینی بکار می‌رود، در اصلاح اجتماع هم به کار می‌رود، در اصلاح فرهنگ نيز کاربرد دارد. پس، هم بستگی به بکارگیران دارد، هم بستگی به خالقان آن مفهوم دارد و کسانی که او را در یک بستر زمانی ـ مکانی تعریف می‌کنند، می‌پذیرند و او را در واقع یک کارآمدی می‌دهند، که در زمین اجتماع و سیاست تاثیرگذار باشد.

در مرحله بعد هر مفهومی تبدیل به یک ابزار می‌شود. بنابراین، ما نمی‌توانیم، یک نگاه بسیط داشته باشیم و بگوییم که این خوب است یا خوب نیست، چگونه درست شده، چه مبنایی دارد، چه اصطلاحی دارد. خیر، ما معمولا انبوهی از اصطلاحات داریم که با هم رقابت می‌کنند. لذا، یک زمانی ما به سید جمال می‌گوییم مصلح. بستگی دارد که چه کسی بگوید و چه بار معنایی‌ای را افاده کند، زيرا او برای خود زمین بازی تولید می‌کند.

اگر کسی اصطلاح مشروطه، منورالفکری یا روشنفکری را به کار می‌برد، او فقط بکار گیرنده نیست. بعضی خودآگاهانه و بعضی ناخودآگاهانه در بازتعريف و تغيير این واژه نيز به صورت زمانی و مکانی نقش آفرین‌اند. بنابراین، در مورد این گروه از مفاهیم می‌توان گفت که لزوماً معنايی ایستا ندارند، یک بار معنایی ثابت ندارند و می‌توانند در معرض تغییر و تصرف قرار بگیرند، در زیست بومی شکل می‌گیرند و در زیست بوم‌های دیگر به کار گرفته می‌شوند و نيز می‌توانند تغيير معنایی را در سطوح مختلف پذيرا شوند.

در اینجا ما با یک پدیده‌‌ مهم ديگر هم مواجه هستیم. مشارکت گروه‌ها، جوامع و فرهنگ‌های مختلف با زبان‌های مختلف. زمينه‌ شکل‌گيری پدیده‌ «گرته‌‎برداری» است. مثلا کسی مانند آقای مصطفی ملکیان بر آن است که روشنفکری دینی یک مفهوم متناقض است، مثل شراب فروشی اسلامی است. اما کسی مثل آقای دکتر سروش این مفهوم را بکار می‌برد. البته آقای مصطفی ملکیان در یک مقطعی به قول خودش می‌گوید که من دوره‌هایی دارم. می‌گوید من در هر دوره اینگونه بودم. در مقطعی روشنفکر دینی بودم، در مقطعی اصول‌گرا بودم، در مقطعی بنیادگرا بودم.

پس بکارگيری این مفاهیم توسط استعمال‌کنندگان مختلف، مقتضی القای معانی متنوعی است. چنان‌که، خاستگاه خاص، دغدغه خاص و مقصد خاصی هم دارند. مثلا در مورد روشنفکری دینی روشن است که ما بعد از چند دهه از بکارگیری این مفهوم توسط پیشتازان و بکارگیرندگان اصلی این مفهوم به راحتی می‌توانیم تحلیل کنیم که کسی مانند عبدالکریم سروش به دنبال این است که این مفهوم را مصادره کند، یعنی برای خود مخاطب بیافریند. یک زمین بازی درست کند و بگوید من مصداق این مفهوم هستم، اما روشن است که او از این مفهوم مصادره‌گرایانه استفاده می‌کند.

بر اين اساس، کسی مانند او را که مبانی کاملا روشن ضد دینی را ـ البته به تدریج ـ به جامعه ایرانی و غیرایرانی ارائه داده، نمی‌توانیم با صرف یک مفهوم بشناسیم. او مفاهیم، مبانی و عقلانیتی ارائه می‌دهد که با عقلانیت دینی کاملا متفاوت و بلکه، معارض است. اما این تحليل روشن‌فکرانه هم کافی نیست که بگوییم او معارض با قرائت رسمی است. چنين تحليلی از سنخ بازی‌ها، ابزارها و شیوه‌های مبارزه مفهومی ـ گفتمانی است. ما باید از دام اینها عبور کنیم.

به روشنی معلوم است کسی که عنوان روشنفکری دینی را برجسته کرده و آگاهانه مبانی آن را برای خود صورت‌بندی کرده است. در واقع، بکارگيری این تعبیر راهی برای نفوذ در میان مذهبی‌ها و به‌ويژه کسانی است که مبنای قوی ندارند. اما کسی مانند ملکيان ـ که می‌گوید در مقطعی من به این مفهوم و این مکتب تعلق داشتم ـ این مفهوم با شراب‌فروشی اسلامی فرقی نمی‌کند و مفهومی متعارض است. از منظر او، بکارگيری مفهوم روشنفکری به معنای اصطلاحی در این چند دهه، خاستگاهی کاملا مدرن دارد، و اگر خاستگاه مدرن داشته باشد، نمی‌تواند در بستر انديشه‌های سنتی به کار گرفته شود.

در اين ميان، کسی مانند سید حسین نصر به عنوان متفکر وابسته به مکتب سنت‌گرایی به نحو ديگری می‌انديشد. وقتی از او می‌پرسند که نگاه شما به مقوله ولایت فقیه چیست؟ او ابراز خوشحالی می‌کند و با بیان و تقریری سنت‌گرایانه به اين قضيه می‌نگرد. او می‌گوید که من خوشحالم از این جهت که دموکراسی ضد دین‌مداری و حاکميت خدا در روی زمين است. اما اين الگوی جديد بر اساس سنت‌گرایی مقتضی حاکميت خدا در روی زمين است. در واقع، دموکراسی به معنای پاسداشت خواست‌های کاملا انسانی و خودبنیاد انسانی است. اما او ناخشنود است از اینکه انسان‌باوری و انسان‌گرایی جای خدا باوری را بگیرد. خیلی راحت از این الگوی حکومت‌داری ابراز خوشحالی می‌کند. چون او یک خدا می‌خواهد که روی زمین حکومت کند. البته مهم نیست که او با نگاه فقهی به تحليل اين الگوی حکومتی بپردازد. مهم این است که مرز مقاومت او در برابر مفاهیم مدرن در اینجا خود را نشان می‌دهد. او می‌گوید من سنت‌گرا هستم و می‌خواهم اراده‌ خدا را در زمین ببینم. او که با یک حکومت سلطنتی همکاری کرده، شايد چندان تمايل نداشته باشد از اين نکته سخن بگويد که الگوی ولايت فقیه را بر سلطنت ترجيح می‌دهد یا خیر؟ و ممکن است برای خودش تحلیلی متفاوت از تحليل ما داشته باشد. اما او احساس علقه‌ای سنت‌گرايانه با اين الگو می‌کند. لذا به راحتی از این مثال ما می‌توانیم بفهمیم که چرا مفهوم روشنفکری را برنمی‌تابد.

آري. به معنای لغوی همه‌ ما روشنفکر هستیم، کسی که مدرن است، روشنفکر است. کسی هم که به شدت ضد مدرنیته است يا به شدت ضد پست مدرنیزم است، می‌تواند خود را روشنفکر بخواند. هر کسی که ایده‌ای را به صورت منسجم و به صورت درون‌سازه‌وار با یک هوشمندی و دقت و تیزبینی ارائه می‌دهد و انسجام فکری دارد و می‌خواهد مسائل جامعه خود را حل و فصل کند، او روشنفکر است.

 

تعبیری که شما بکار می‌برید، کاملا مشخص است که روشنفکری مرزهایی با دین دارد، بستر آن بستر مدرنیته است و ما نمی‌توانیم آن را داخل دین تعریف کنیم. اما شاید همه اینگونه تلقی نداشته باشند. چون برخی‌ها می‌خواهند که امثال شهید مطهری را هم روشنفکر بنامند. یا علمای برجسته دیگر را هم به نوعی روشنفکر می‌شمارند. یا اینکه حتی برخی از نهادهای حوزوی که بسیار مورد اعتماد هستند، برای تجلیل از آنها، آنها نماد روشنفکری حوزه خوانده می‌شوند. آیا این امر سبب نمی‌شود که تصور کنیم روشنفکری لزوما بار معنایی منفی ندارد و بعضی‌ها نگاه خوش‌بینانه و مثبتی به آن دارند.

آقای ادوارد سعید کتابی با عنوان «روشنفکری» دارد که زیبا و خواندنی است. برخی دانشگاهی‌های ما هم که لزوما ممکن است که ضد دین نباشند، اما خودشان را روشنفکر می‌دانند یا حتی در عصر پهلوی خیلی از آن کسانی که در کافه‌های روشنفکری می‌نشستند یا سینما‌گر بودند، اهل تئاتر بودند، اهل فکر بودند و به خودشان روشنفکر می‌گفتند.

ما مواقعی با معنای اصطلاحی کار داریم و گاهی کاربرد لغوی آن را در نظر داريم. همیشه بین این دو در حرکت هستیم. بسیاری با معنای اصطلاحی رایج جهانی آن آشنایی ندارند، یا اگر هم آشنایی داشته باشند، تعامل‌های گوناگونی با آن دارند. یعنی بعضی می‌خواهند در مفهوم تصرف کنند و به معنای لغوی‌اش نزدیک‌تر سازند. ما در بکارگیری مفاهیم همه کنش‌گر هستیم و برایند این کنش‌ها و کنشگری با این مفهوم در محافل خاص را هم باید دید. نه اینکه بگوییم فقط یک اصطلاح داریم و همه جامعه هم این اصطلاح را به کار می‌برند، این خطاست.

اگر بگوییم که فقط معنای لغوی دارد، همه جامعه و اکثریت جامعه معنای لغوی آن را بکار می‌برند، این هم خطاست. یک رقابت و یک تنوع در بکارگیری داریم. در برخی از محافلی که گرایش‌های مدرن در آنها حاکمیت ندارد، توجهی هم به اینها ندارند. هرچند می‌توانیم بگوییم که نگاه مدرن در خیلی از محافل ناخودآگاهانه وارد شده است. ولی حداقل خیلی‌ها ممکن است خودآگاهانه علقه روشنفکری نداشته باشند، حتی دین باور باشند. ولو اینکه شما در مواجهه با آنها بگویید که شما مصداقا تناقض دارید، و در جاهایی به صورت ناخودآگاهانه مبانی مدرن را پذیرفته‌اید. پس با بررسی وجودشناسانه و هستی‌شناسانه‌ این مفهوم در جامعه، باید یک نگاه جامعه‌شناسانه داشته باشیم. بگوییم که یک پدیده است، تنوع بکارگیری دارد. اما این امر مانع از این نیست که بگوییم بخشی از تعامل‌ها مربوط به تصرف‌های خودآگاهانه است. مفهوم «عدالت‌خانه» را برای همین منظور مثال زدم. بنده مقاله‌ای هم در این مورد دارم. چگونه با مفهوم «عدالت‌خانه» مواجه شدند، مواجهه‌هایی که تحقق پیدا کردند. ما وارد بازی شده‌ایم. قبل از رواج مفهوم روشنفکری و در دوره «عدالت‌خانه» برخی اين مفهوم را در چارچوب سابقه‌ بومی آن بکار می‌بردند که به معنای لغوی نزديک‌تر بود. آنان ناخودآگاهانه با معنای لغوی آن کار داشتند. مفاهیم عدالت و تعلق به عدالت را بکار می‌گرفتند. سابقه‌ای برای تاسیس «عدالت‌خانه» هم داشتیم که به صورت بومی بود. خیلی‌ها با توجه به معنای بسیط به معنای اینکه «عدالت‌خواهی» که خوب است، ناخودآگانه وارد این بازی شدند و سهم تاثیر داشتند. ولو تاثیر آنها ناقص بود و شکست خورد. برخی هم مفهوم مشروطه را بکار می‌بردند، از آن خوششان می‌آمد و لزوما نگاه روشنفکری مدرن را نداشتند. برخی هم آگاهانه مفهوم مشروطه را بکار می‌بردند، مفهوم «عدالت‌خانه» را بکار می‌بردند. برخی در ابتدا سعی می‌کردند همان معنای روشنفکری مدرنی که ما از مشروطه سراغ داریم در مفهوم «عدالت‌خانه» تزریق کنند. مفهوم اصلاح‌گرایی هم همینطور.

اگر مقام معظم رهبری خطاب به دفتر تبلیغات اسلامی فرمودند که شما نماد روشنفکری دینی هستید، در این زمینه چند تحلیل می‌توان ارائه داد:

یک. با تکیه بر برخی نقلیات بزرگوارانی که در آن جلسه با رهبری بودند و اگر صحبت‌های کامل مقام معظم رهبری را ملاحظه کنیم، قبل و بعدش را که ببینیم، متوجه می‌شویم که ایشان نگاه انتقادی در اين اشاره‌ مفهومی بویژه در دوره‌های قبل‌تر داشته است.

پاتوق آقای مصطفی ملکیان کجا بود؟ همین دفتر تبلیغات اسلامی. تیپ گرایش‌هایی که صحبت از اجتهاد پویا می‌کردند و از جهت سیاسی تعلقات تند و افراطی داشتند، فراموش شدنی نیست. به هر حال دفتر تبلیغات اسلامی مهد حمایت جدی از جريان سیاسی آقای منتظری بوده است و از جهت فکری نيز برخی گرایش‌های روشنفکری غرب‌گرايانه در ابعاد سياسی يا حتی اجتماعی مانند نگاه‌های فمینیستی در آن رخنه کرده بود و الان نيز از آن سابقه رنج می‌برد و برخی از افراد چنان جريان‌های تندی در آن حاضرند. مجله پیام زن، مجله نقد و نظر و مجلات دیگرشان را ببینید. اینها فراموش شدنی نیست و الان هم تا حدودی وجود دارند، هرچند مقداری محدود شده است. آیا اشاره‌ مقام معظم رهبری جنبه انتقادی داشته است؟ اين احتمال جدی است و شواهدی هم دارد. مقام معظم رهبری به عنوان رهبر یک جامعه ابایی ندارد از اینکه مفهوم روشنفکری را بکار ببرد. اما در جاهای مختلف تعریف می‌کنند، تفاوت می‌اندازند و تفاوت‌هایی را که از نزدیک در بین روشنفکرها دیده‌اند را ارائه می‌دهند.

اینکه بنده در این بحث عمدا از دوره مشروطه مثال می‌زنم به این خاطر است که آغازی برای مواجهه جدی ما با تجدد و مفاهیم متجددانه بود، از جمله در رأس آن خود مشروطه بود. بسیاری از علما آگاهانه تلاش می‌کردند در مفاهیم مدرن تصرف کنند. برخی‌ها فکر می‌کنند که آنها سر در نمی‌آوردند، خیر. نقدهایی که در مجله القریب، مجله دره النجف – که در کتاب دکتر موسی نجفی متن آنها چاپ شده است- مطرح و غرب شناسی‌ای که در آنها شکل گرفته است، آگاهی‌های بسیاری می‌دهند. برخی از علما مانند مرحوم نائینی بعضی از مفاهیم غربی از جمله مفهوم روشنفکری را تصرف می‌کند.

اینکه شما فرمودید برخی‌ها نگاه مثبت دارند، در واقع برخی ناآگاهانه به اين مفاهيم مي‌نگرند. آنان چندان با این مفاهیم آشنایی تاریخی ندارند و با نگاه لغوی نگاه می‌کنند و به خودشان اطلاق می‌کنند. پس ما همزمان چند نوع کاربرد داریم: کاربرد لغوی، کاربرد اصطلاحی. ملکیان در این زمینه با دقت می‌گوید که این تناقض است. دکتر سروشی که عمدا اين مفهوم را به کار می‌برد، او هم دقت دارد، او هم تناقض را می‌داند. اما آن را آگاهانه به کار می‌برد. او می‌خواهد سیلی از آدم‌هایی که دوست دارد را با اندیشه مدرن آشنا کند و از آموزه‌های دینی عبور دهد و جذب کند.

دکتر شریعتی هم بسیار در مورد اینگونه مفاهیم حواسش جمع است. البته در برخی جاها یک نوع رندی روشنفکرانه در سروش و شريعتی دیده می‌شود. دکتر شریعتی هم به خیلی از این مباحث حواسش است، او در فضا و زیست‌بوم خودش است و با یک نگاه ترکیبی و التقاطی می‌خواهد در جامعه نقش‌آفرین باشد. ممکن است یک بار این مفاهیم را برای خودش بکار ببرد و یک بار بکار نبرد.

عین این ماجرا در مورد مفهوم «اصلاح‌گر» و «مصلح» وجود دارد. در جهان امروز بعضی‌ها در دنیای اسلام و در دنیای ایران ما به وهابیت «اصلاح‌گر» می‌گفتند. خیلی‌ها هنوز هم به محمدبن عبدالوهاب «مصلح» می‌گویند. بله، او مصلح است، چرا؟ چون می‌خواهد از آن مواردی که او شرک می‌بیند، آنها را اصلاح عمیق کند، لذا با این معنای لغوی باید به کل وهابیان «مصلح» گفت؛ ازجمله بسیاری از این سلفی‌هايی که در فضای شیعه نفوذ کرده‌اند، جریان‌های نوسلفی شیعی یا سلفی‌زده و اینهایی که از تشیع عبور کرده‌اند، ابوالحسن خرقانی، قلمداران، غروی اصفهانی وغیره، که پلی برای روشنفکری دينی بوده‌اند و از اين‌ جهت توسط برخی روشنفکران ترويج می‌شوند.

پس ما نمی‌توانیم بدون مبنا وارد شویم. هر کسی که با هر نگاهی دنبال اصلاح اجتماعی است، او مصلح اجتماعی است. براساس اين برخورد لغوی، هر کسی که می‌خواهد نسبت به بدفهمی‌ها، غلوها و کج‌اندیشی‌های دینی وارد اصلاح اجتماع شود و به اصلاح اعتقادات آنها بپردازد، او مصلح دینی است.

با توجه به بحث‌های قبلی گویا یک دید فرهنگی مثبتی نسبت به روشنفکری در جامعه ایران وجود داشته است که برخی از بزرگان خواسته‌اند به نوعی این واژه را مصادره و آن را به معنای لغوی‌اش نزدیک کنند. اولا آیا واقعا نگاه مثبت به روشنفکری وجود داشته که خواسته‌اند این کار را کنند؟ ثانیا پیامد این نوع مصادره چه هست؟ آیا این مصادره سبب نمی‌شود که مرزهای روشنفکری با تفکر دینی کمرنگ‌تر شود.

بعضی جاها ما رقابت و بلکه دعوا در مفاهیم داریم. در دنیایی که ما با مدرنیته مواجهه داریم، این محدود به کشور ما نیست، در همه کشورهای اسلامی وجود دارد.  به ادوار گذشته و قبل از دنیای مدرن برگردیم. وقتی که سلفی‌گرايی ابن تیمیه با سوابقی به میدان نقش‌آفرينی تاريخی می‌آید، به محمد بن عبدالوهاب می‌رسد و شکل‌گیری واقعیتی به نام وهابیت را داریم. وهابيان نسبت به خودشان می‌گویند که ما اهل سنت و جماعت هستیم، از منظر آنان شیعه و متصوفه که از اين مفهوم خارج‌اند. بلکه، بخش مهمی از اهل تسنن نيز از مفهوم اهل سنت و جماعت خارج است. پس دعوا همیشه خود را در مفاهیم نشان می‌دهد. اگر کسانی به شیعیان روافض می‌گفتند، این روافض معنای لغوی‌اش مهم نیست، به معنای انکار است، بله، ما منکریم. در مورد مفهوم روشنفکری هم همینطور. باید تحلیل‌های مختلف جامعه‌شناسانه‌ مفاهیم را در نظر داشته باشیم. آیا در کوتاه مدت این تاثیر داشته است یا نه؟ بعضی جاها که دنبال مصادره هستند، وقتی که یک رهبر فکری می‌بیند از یک‌سری از مفاهیم استفاده بیش از اندازه منفی می‌شود، ناچار است در برابر این منفی بایستد، کنترل کند. یک جایی برخی از مفاهیم را کنار بنهد، یک‌سری مفاهیم را که امکان استفاده بیشتری دارد، نگاه دارد. مثلا الان در دوره کنونی ما بعد از چهار دهه بعد از انقلاب، مفهوم دموکراسی و مفهوم حکومت دموکراتیک، بار مدرن خود را به صورت عیانی نشان می‌دهد. اما مفهوم جمهوری چه؟ الان نگاه مدرن روشنفکری در دنیای امروز ما و در کشور ما همان معنایی را می‌بیند و پر رنگ می‌کند، که در مفهوم دموکراسی و حکومت دموکراتیک بود.

لذا، امام خمینی اول انقلاب مفهوم واژه دموکراتیک را حذف کرد، اما مفهوم جمهوری را نگه داشت. علت آن به نگاه مصداق‌شناسانه و مفهوم‌شناسانه‌ ایشان باز می‌گردد. آن بار معنايی مدرن در مفهوم جمهوری در آن مقطع کمتر دیده می‌شد، ولی معنای مردم‌مداری و مردم‌محوری را در این واژه می‌دیدند، جمهور یعنی جمهور مردم، مشارکت جمهور مردم و همه مردم. وقتی که مفهوم دموکراسی به کنار گذاشته شد، جریان مدرن تلاش کرد همان معنای روشنفکری و مدرن دموکراسی را در مفهوم جمهوری بدمند و پررنگ کنند. چنان‌که، تا اندازه زیادی دمیده شد. لذا این بار معنایی و غلظت و شدت این بارهای معنایی می‌تواند در زمان‌های مختلف کم و زیاد شود. لذا، ما باید نموداری ترسیم کنیم که مفهوم روشنفکری یا مفهوم روشنفکری دینی و سایر مفاهیم در یک دوره‌ای در اوایل انقلاب چقدر گویای معنای مدرن بود. مثلا بگوییم ۷۰ یا ۸۰ درصد. اما این درصدها تغییر می‌کنند. بنابراین، همیشه بین بکارگیرندگان این مفاهیم تنوع فکری و تفاوت در برداشت از واقعیت بیرونی وجود دارد. دو نفر که ممکن است مبانی کاملا یکسانی داشته باشند، در بکارگیری این مفهوم ممکن است تفاوت داشته باشند. چرا؟ چون که یک کسی ممکن است بگوید مثلا در دهه شصت مفهوم روشنفکری بار منفی و مدرنش بیشتر است و دیگری بگوید که چندان بار منفی ندارد. همین دو نفر ممکن است که در دهه هفتاد یا هشتاد تحلیل برعکسی داشته باشند. بدون اینکه فرض بگیریم که مبانی آنها تغییر کند، هیچ کدام مدرن نباشند، یا حتی در عالم روشنفکری ممکن است در بکارگیری اینها تفاوت داشته باشند.

پس به نظر گویا این مساله یک مقوله اجتماعی است. اصلا نمی‌توان به آن ساده نگاه کرد. لذا، تمسک به عبارات بزرگانی چون شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر، شهید مفتح، مقام معظم رهبری، امام خمینی به سادگی نیست. باید تحلیل اجتماعی ـ سیاسی کنیم که مثلا مقام معظم رهبری یا امام خمینی که اصلا روشنفکر نیستند، چگونه این مفهوم را به کار برده‌اند. مثلا قبلا مفهوم دموکراسی را بکار می‌بردند، اما از مقطعی بکار نمی‌بردند. مردم‌سالاری را جا انداختند، ولی در همان مقطعی که مردم‌سالاری را جا انداختند، در یک جاهای خاص این دو را در کنار هم و با تفاوت به کار می‌برند. مثلا وقتی مشاهده می‌شود که در اجلاس سران غیرمتعهدها ایشان سخنرانی می‌کنند، همزمان شاید هر دو را بکار می‌برند یا دموکراسی را.  کاملا به یکی با نگاه منفی نگاه می‌کنند و به دیگری با نگاه مثبت. پس مفاهیم ثابت نیستند.
آیا مقام معظم رهبری در ادوار گذشته ـ با مصادیق روشنفکری کاری نداریم ـ با خود مفهوم روشنفکری تعامل داشتند؟

به نظر همه بزرگان، چه بزرگان روشنفکری که در عرصه خودشان هستند، تعامل یکسان با مفاهیم دارند، نه. نیاز به یک کار پژوهشی قوی وجود دارد و نه این مقدمه‌هایی که هر کسی با نگاه خودش به صورت غیرارزشی، چه نگاه مدرن ارزشی و چه اسلامی ارزشی دارد. خیر. باید دید که در مورد مفاهیم چه فراز و فرودی بکار برده است. در سایر مسائل هم این روش مطالعاتی توصیه می‌شود.

اگر از بحث مفهوم گذر کنیم و به برخی از مصادیق برسیم و با این نگاه روشنفکری را معادل شراب فروشی اسلامی نگاه کنیم، یعنی چیزی که اصلا با دین سازگار نیست، آنگاه چگونه خواهد شد؟

معنای اصطلاحی غربی را در نظر بگیریم؟

بله. اگر معنای اصطلاحی غربی را در نظر بگیریم، چطور می‌شود که برخی از حوزویان این صفت را پیدا می‌کنند، یا خودشان می‌گویند یا بابت تعریض و کنایه به آنها گفته می‌شود. چطور سازگار است که یک حوزوی به نوعی یک روشنفکر خوانده شود.

باید یک نکته روشی را قطعا دقت کرد. اینکه آیا کسی آگاهانه مفهومی را برای خود به کار می‌برد یا خیر. برخی آگاهانه تمایل دارند مفهوم روشنفکری را برای خود بکار برند. زيرا ما همواره هر دو شکل استعمال لغوی و اصطلاحی را هم‌زمان داريم و نمی‌توان استعمال را به يکی محدود دانست.

اصلا از مفهوم بگذریم و فقط مصداقش را در نظر بگیریم.

بله. یک نگاه تحلیلی باید داشته باشیم. برخی آگاهانه به کار می‌برند که دو دسته‌اند، گاهی اوقات با معنای لغوی‌اش به کار می‌برند و صرفا می‌خواهند بگویند که من فرد روشنفکری هستم، من فرد آگاهی هستم، مسائل را می‌شناسم، این هم شواهد آن. گاهی هم با معنای مدرن به کار می‌برند و تمایل دارند. اما برخی ناآگاهانه آن را بکار می‌برند. آنهایی که ناآگاهانه بکار می‌برند، ممکن است نگاه مدرن را پذیرفته باشند، یا نگاه مدرن را قبول نداشته باشند، که این یک نکته روش‌شناسانه است.

نکته دوم روش‌شناسانه این است که دیگران در مورد این افراد بکار ببرند. در این مورد هم باید نکته خودآگاهی و ناخودآگاهی را در نظر بگیریم. آیا وقتی کسی به دیگری روشنفکر می‌گوید، مراد او این است که او نگاه مدرن دارد؟ هر سطحی از نگاه مدرن؟ نگاه خفیف، نگاه عمیق، نگاه کاملا مدرن، کاملا سکولار، کاملا غربی؟ آیا مراد این است؟ یا خیر. اگر ما بخواهیم که تطبیق مصداق کنیم باید شواهد بیاوریم.

پس به کارگیری این مفهوم در مورد دیگران هم آیا خودآگاهانه است یا خیر؟ اگر ناخودآگاهانه است با چه تحلیلی؟ آیا صرفا مفهوم لغوی را بکار می‌بریم؟ پس باید به آن شاخص‌ها بازگردیم. اگر گفته شد که فلانی مدرن است. چه خود ما نگاه مدرن داشته باشیم یا ضد مدرن باشیم، آدم اصولگرا به تعبیر غربی‌ها یا مبناگرا و ارزش‌باور باشیم یا نه، نگاه کاملا دینی داشته باشم. به هر حال باید مشخص کرد که به فلان شخص که می‌گویم او مدرن است، او روشنفکر است، منظور چیست؟ پس باید مراد او را بررسی کنیم. و اینکه آیا ما این مفهوم را خودآگاهانه به کار بردیم یا به معنای لغوی؟ یا به معنای اصطلاحی؟ و آن هم در چه سطح تحلیلی؟

اگر به این صورت در نظر بگیریم که ما او را به نوعی به تفکرات مدرن متهم می‌کنیم و تفاوت‌های آن تفکرات مدرن را با بحث دین در نظر می‌گیریم، چطور و در چه بستر هایی یک حوزوی به این دام لغزیده می‌شود. آیا می‌توان گفت حوزویانی که دغدغه اجتماعی بیشتری داشتند، این دغدغه بستری برای به دام افتادن آنها شده و به معنای اصطلاحی روشنفکر شوند.

در واقع سوال اصلی در مورد مفهوم روشنفکری نیست. در اینجا ما باید یک گزارش کلان‌نگرانه از واقعیت حوزوی بدهیم. اکثریت حوزویان و دین‌مداران ما – فراتر از حوزه- نگاه مدرن و غرب‌گرايانه ندارند. واقعیت این است که اکثریت مطلق آنان، روشنفکر و مدرن – مدرن به معنای غیر لغوی، به معنای باور به مبانی مدرنیته- نیستند. ما با معنای لغوی کاری نداریم. باید بررسی کرد که واقعیت مدرن در برخی از افراد از کجا حاصل شده است. آیا این مساله امروزی است؟ خیر.

از زمانی که جهان اسلام و از جمله ایران با اندیشه‌های غربی، با واقعیت غرب آشنا شدند، این واقعیت به تدریج شکل گرفت. آشنایی‌های ایران با دنیای غرب شکل‌های مختلف داشته است. برخی بازرگانان، سیاسی‌ها و دیپلمات‌ها به ایران رفت و آمد داشتند. مثلا ميرزا ابوالحسن خان ايلچی اولین وزیر امور خارجه ایران که یک جدیدالاسلام است، از نسل یهود بوده و بعد از جریان زندیه وارد دستگاه می‌شود. در دوران جنگ‌های ایران و روس به دو سفر می‌رود، یکی به اروپا و انگلیس و دیگری به روس که در خاطراتش هست. او کسی است که بعدا وزیر امور خارجه می‌شود. سفرنامه «حیرت‌نامه» را می‌نویسد. او رسما در سفرنامه خود می‌گوید که من وارد فراماسونری شدم و بعد با یک فراماسونر منطقه‌ای وارد این منطقه می‌شود. بنده در این زمینه مقاله‌ای دارم که در آن آمده است که در عرض سه چهار دهه فراماسونری در کل جهان شعبه زده و در ایران و سال‌ها قبل از میرزا ملکم خان آدم تولید کرده است.

این یک آشنایی جدی است، ولی یک تحول بزرگ زمانی رخ می‌دهد که اولین بار شاه ایران -ناصرالدین شاه – در تاریخ ایران به اروپا می‌رود و مدت طولانی در آنجا می‌ماند. شاه مشهور ایرانی که پنجاه سال حکومت کرده و سیر تحول زندگینامه او هم بسیار مهم است، سه سفرنامه دارد. وقتی یک شاه برای اولین بار به سفری می‌رود و تعداد زیادی همراه با خود می‌برد، و امکانات، پول و قراردادهای مختلف و غیره در این سفر او را همراهی می‌کنند؛ مقطعی است که عصر قراردادهای استعماری برای ایران شروع می‌شود. دوره‌ای است که اروپا به تولید انبوه رسیده، اگر قبلا با منطقه ما فقط رابط بین همسایه شمالی-روس- و همسایه جنوبی-انگلیس-بود، الان هم ایران و هم کشورهای منطقه از یک زاویه دیگر به آنها نگریسته می‌شود و به عنوان یک بازار مصرف به آن نگاه می‌کنند. چرا؟ چون اروپا به صنعتی شدن رسیده است. در اینجا به یکباره آشنایی بزرگی ایجاد می‌شود، از جمله برخی ایرانی‌های حوزوی سفرنامه می‌نویسند، به چین و ژاپن و اروپا می‌روند. در ادوار بعد، حوزویانی که در نجف بودند و از ما به عثمانی نزدیک‌تر بودند، کم کم به اروپا می‌روند، اگر کسی تحلیل عمیق داشته باشد، به این سفرها که می‌رود، تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد، ایرانی‌هایی مثل میرزا ابوالحسن خان ایلچی و بعدها عباس میرزا که چند نفر را به اروپا می‌فرستد و می‌روند و فراماسونر می‌شوند، پیوسته واردات فراماسونری و روشنفکری اتفاق می‌افتد. چرا؟ چون اینها افراد عمیقی نیستند. مهدی بازرگان که برای تحصیل به اروپا می‌رود، برخلاف هم دوره‌ای‌های خود مثلا مذهب را کنار نمی‌گذارد، اما مذهب او کم‌کم یک مذهب مدرن می‌شود. به ویژه اینکه او از دالان سلفی‌گرایی هم عبور کرده است. او در تهران و در مکتب شریعت سنگلجی زانو زده و سلفی شده و نسلی را در دوره رضاشاه تربیت کرد، که عمامه او را برنداشتند. جلال آل احمد می‌گوید که من اول در دارالتبليغ شريعت سنگلجی، سلفی شدم و بعد روشنفکر شدم. سلفی‌گرایی برای این گروه افراد یک مانع است.

بحث دیگر، نفوذ بهائیت است. معممین بسیاری داریم که بهائی هستند. و اتفاقا بسیاری از تاریخ‌نگاران مشروطه گرایش‌هایی اینچنینی دارند، و تاریخ مشروطه را جناح پیروز که تندرو و ضد دین هستند، نوشته‌اند. مثلا ناظم الاسلام کرمانی که آقای سعید سیرجانی خیلی به دنبال احیای این کتاب رفت. چرا به احیای این کتاب علاقه دارد؟ چون که ضد روحانیت است. این فرد معمم است، ناظم مدرسه اسلام آقای سید محمد طباطبایی است که عالم مشروطه‌خواه تهران بود. آقای طباطبايی خودش و پدرش گرایش‌های روشنفکری داشتند. وقتی که شیخ فضل الله در حرم عبدالعظیم حسنی متحصن می‌شود، آقای سیدمحمد طباطبایی و آقای سیدعبدالله بهبهانی و کسان دیگر می‌آیند و با شیخ فضل الله دیدار می‌کنند، شیخ فضل الله متن‌هایی از روزنامه این ناظم‌الاسلام را برای ایشان می‌خواند که او در آنجا گریه می‌کند. در کتاب ناظم‌الاسلام می‌بینیم که تمايلات شيخی دارد. او کرمانی است، مجدالاسلام اسلامی هم مانند او طلبه کرمانی با تمايلات انحرافی است. فضای اینها در کرمان فضای شیخیه است. در بسیاری از کتاب‌های تاریخ مشروطه و تاریخ معاصر آن دوره بسیاری از علما را متهم می‌کنند و به بسیاری مارک بهائیت و بابی می‌زنند. آیا به راحتی می‌توان علما را متهم کرد؟ آیا می‌شود در این سطح به علما بدبینی داشت؟ خیر. بسیاری از سلفی‌گرایی‌های امثال شریعت سنگلجی، آقای خرقانی وغیره از جایی متاثر شده‌اند، مثلا از مجله المنار رشید رضا. رشید رضا قبلا گرایش صوفیانه داشت، بعد وهابی شد و با عربستان گره خورد، پول عربستان هم پشت صحنه آن آمد و در کشورهای اسلامی ترویج وهابیت و سلفی‌گری به راه انداخت و بعضی ایرانی‌ها هم از آن متاثر شدند.

در واقع افرادی که عمیق نبودند به نوعی وارد این وادی شدند. آیا می‌توان گفت که حوزه به عنوان بستری که این افراد در آن زندگی کرده و سال‌ها عمر گذرانده‌اند، اشکالاتی داشته است که این افراد درست تربیت نشده و به این دام‌ها افتاده‌اند.

باید توجه داشت که ما ادوار مختلف حوزه داریم. در حوزه علمیه کنونی اگر بهترین حالت هم باشد، بهترین نظام درسی حوزوی و بهترین نظم و معقولیت را تعریف و اجرایی کنیم، اما باید در نظر داشت که آدم‌ها که مجبور نیستند. حوزه یک آزاداندیشی دارد. مقام معظم رهبری سال ۶۵-۶۶ سخنرانی مفصلی پیرامون آزادی دارد. توجه داشته باشید که ورودی‌ها مختلف است. درست است که الان برنامه‌هایی برای ارائه اندیشه‌های ناب اسلامی به طلبه‌ها وجود دارد، اما از گذشته ضعف‌هایی وجود داشته و الان هم وجود دارد. اینکه الان می‌بینیم افرادی دچار مشکل می‌شوند و گرایش‌های عجیب و قریب پیدا می‌کنند به این دلیل است که از دیدگاه خودشان زود اقدام کرده‌اند و با چیزهایی زودهنگام و پيش از دستيابی به قوت علمی آشنا شده‌اند. آشنایی اشکال ندارد. آقای سید مهدی طباطبایی می‌گوید که – در همین برنامه مباحثات که آقای نجمی با ایشان گفتگو داشتند- من فلان فعالیت را داشتم، به زندان رفتم، من کتاب مارکس را می‌خواندم. یا آقای شیخ علی تهرانی که گرایش مارکسیستی پیدا کرد. چطور شد که بعد‌ها مجاهدین به سراغش آمدند. همین طلبه‌های مدرسه حقانی، مگر اینها منافق نشدند؟ باید این ضعف‌های موجود در حوزه را آسیب‌شناسی کرد. الان یک سری درس‌های اعتقادی برای طلاب گذاشته‌ایم و می‌گوییم که این درس جنبی است، بنابراین طلبه به این درس جدی نگاه نمی‌کند و صرفا امتحانی می‌دهد و تمام می‌شود. اما اگر فردا یک کتاب غربی بخواند که تا الان نخوانده است، می‌گوید عجب اصطلاحات قشنگی و بحث‌های جالبی دارد. برای او که با این مباحث آشنا نیست، جالب خواهد بود. اما برایش عادی می‌شود و کم‌کم تحت تاثیر قرار می‌گیرد، چرا؟ چون قدرت تحلیل ندارد. لذا وقتی شما در رسانه‌ خود افراد نامناسبی را به جامعه‌ مخاطبان در سطوح مختلف معرفی می‌کنيد، حتماً در پيشگاه‌ خداوند متعال درباره‌ عوارض معرفی برخی جريان‌ها و شخصيت‌ها بايد پاسخ‌گو باشيد.

چرا آقای ورجانی سلفی شد؟ ایشان قبل از انقلاب تازه طلبه شده بود، با آقای قلمداران سلفی آشنا می‌شود – با کسی که از تشیع بیرون آمده بود و البته ابتدا ابراز نمی‌کرد و این اواخر بیشتر مشخص شد- و تحت تاثیر شديد او قرار می‌گیرد و او هم بسیار برای آقای ورجانی وقت می‌گذارد و وی را تربیت می‌کند. ورجانی در این اواخر که از سلفی‌گری برگشته بود و حدود چهل ساعت با او مصاحبه کرديم، دیدیم که فرد مخلص و ساده‌ای بوده و مهم آن‌که، قوت ذهنی و تحصيلی هم نداشته است و زودهنگام و بدون بنيه‌ علمی با او تعامل کرده است. آن موقع آقای ورجانی خدمت بسیاری از علما هم می‌رفته است، اما وقت‌گذاری قلمداران و مدیریت ذهنی‌ای که او می‌کند، او را به کجا می‌برد؟ بعد از انقلاب وی امام جمعه مناطق اطراف قم در ورجان می‌شود، وقتی مشخص می‌شود که او سلفی است، او را کنار می‌گذارند. می‌رود و براي کسب درآمد شاگرد یک ترشی‌فروش در تهران می‌شود. از آنجا نزد آقای مصطفی طباطبایی ـ محور ترویج وهابیت و نه شیعه و نه سنی ـ می‌رود. چنان‌که، سراغ آقای برقعی می‌رود که رسماً از تشيع خارج شده بود.

باید گفت که سلفی‌گرایی پلی برای روشنفکری است. برخی از این بهائی‌هایی که از بهائی‌گری برگشته‌اند، در دام سلفی‌گری افتاده‌اند. خود سلفی‌گرایی هم همینطور است. سلفی‌گرایی برچسب خرافه به برخی از آموزه‌های دینی می‌زند، بسته معرفتی‌ای به فرد می‌دهد. وقتی قدرت تحلیل فرد ضعیف است، این بسته فکری به ذهن او می‌رود. فردی که بسیاری از آموزه‌های دینی را افراطی، خرافه و غلو می‌بیند، بعد آرام‌آرام  کاتالیزوری برای پذیرش آموزه‌های مدرن می‌شود. آقای شریعت سنگلجی همین نقش را دارد. چرا رضاخان او را تکریم می‌کند؟ چون این پلی است برای روشنفکری با آن نگاه مدرن.

به نوعی افراد مختارند که به این وادی وارد شوند یا خیر. با توجه به ضعف‌های موجود در بستر حوزوی، به نظر شما کدام عوامل در بحث روشنفکری حوزوی اثرگذارند.

نمی‌گوییم که همه عامدانه به سمت روشنفکری می‌روند. آقای یوسفی اشکوری در مصاحبه‌ای می‌گوید: من تردید داشتم معمم بشوم یا خیر. شریعتی را که دیدم، تصمیم گرفتم که معمم شوم، چرا؟ چون دیدم که روشنفکری در بدنه جامعه نفوذ ندارد. شریعتی در آن مقطع یک جوان سی و هفت هشت ساله است و اوج کارش است. صحبت‌های او را جوانانی طلب می‌کنند که مطالعات ضعیفی دارند، ترکیبی از حرف‌های دینی، نگاه جدید به دین، حرف‌های جامعه‌شناسانه، حرف‌های تاریخی، حرف‌های ضد مدرن؛ البته او و پدرش گرایش کمونیستی نداشتند، ولی گرایش سوسیالیست علمی داشت. چرا سراغ گورویچ يهودي می‌رود؟ چون او سوسیالیست علمی است، کمونیست نیست، ضد کمونیست است. این یک جذابیت دارد، هم نگاه کمونیستی و هم نگاه سوسیالیستی شورآفرینی و شورانگیزی‌ای دارد، که آن جوان‌ها را جذب می‌کند. شریعتی که به صحنه می‌آید، آن جوانی که سخنرانی مذهبی شنیده، اما دوست دارد دو تا سخنرانی ناب و با شور و شوق و با ادبیات ضدحکومتی، ضد مدرن، نقد دموکراسی، دموکراسی رنگ‌ها نیز بشنود، جذب او می‌شود. الان لیبرال منش‌ها با شریعتی مشکل دارند و این بحث‌های او را نمی‌پسندند.

در اینجا هر کسی یک ورودی‌ای دارد. با یک آورده‌ای به میدان می‌آید. این آورده در زمینه‌های مختلف و در جایی متاثر از فضای جامعه است، فضای جامعه‌ای که استبداد و دیکتاتوری رضاشاه را دیده، اکنون طلب حرف‌های نو دارد. حرف‌های شریعت سنگلجی را می‌پسندد. آقای جلال آل احمد آخوندزاده است، برادرش عالم است – در خسی در میقات می‌گوید که در مکه دفن شده است- پدرش عالمی است که وقتی فوت می‌کند، امام خمینی برای او بزرگداشت می‌گیرد، جلال و برادرش از تهران نزد امام خمینی می‌آیند، آقا بزرگ تهرانی دایی‌اش است، پس چرا جلال روشنفکر شده است؟ به تعبیر خودش با مرحوم شیخ حسین لنکرانی تماسی می‌گیرد، یک فرد ولایی  که در دوازده سالگی از شیخ فضل‌الله نوری جایزه گرفته و دست راست شهید مدرس بوده است و بسیار انقلابی و سیاسی است و رضاشاه به او می‌گوید: دشمن با شرف من. فرض بگیریم که جلال آل احمد شبه طلبه است، چون بچه آخوند است، با شیخ حسین لنکرانی تماس می‌گیرد و می‌گوید که من منبع : ذبیح الله نعیمیان |ذبیح‌الله نعیمیان در گفتگو با مباحثات: سلفی‌گرایی پلی برای روشنفکری است/ باید مراقب بود عناوینی مانن
برچسب ها : مفهوم ,روشنفکری ,آقای ,است، ,مدرن ,معنای ,مفهوم روشنفکری ,معنای لغوی ,نگاه مدرن ,امام خمینی ,مقام معظم ,آقای مصطفی ملکیان ,دفتر تبلیغات اسلامی ,ت